تبليغاتX
"عاشقانه_ پند و اندرز " دهفیش لار

"عاشقانه_ پند و اندرز " دهفیش لار

sunboy

دل عزرائیل زمانی سوخت که...

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم


نوشته شده توسط mohamadi در چهارشنبه دهم آذر 1389 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت


تصميم

کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!
.... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!


نوشته شده توسط mohamadi در جمعه بیست و پنجم دی 1388 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت


مكالمه مرد روحاني با خدا

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"


نوشته شده توسط mohamadi در جمعه بیست و پنجم دی 1388 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت



نوشته شده توسط mohamadi در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت


خدا را یافتی؟ مسافر!

 

 

 

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

گفت : هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست .

این داستان ترجمه ای است از حدیث شریف امیرالمومنین علیه السلام "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است.


نوشته شده توسط mohamadi در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


سم

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.


نوشته شده توسط mohamadi در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


دعای کشتی شکستگان

یك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.ا
نخستین چیزی كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف كرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا
هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی كردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتی دیگری شكست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یك زن بود كه به طرف بخشی كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.ایك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.ا
نخستین چیزی كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف كرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا
هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی كردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتی دیگری شكست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یك زن بود كه به طرف بخشی كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.ا
بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینكه جادو شده باشه همه چیزهایی كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب یك كشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد یك كشتی كه در قسمت او در كناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزیره دور افتاده بود ترك كند.
با خودش فكر می كرد كه دیگری  شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا كه هیچ كدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامی كه كشتی آماده ترك جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید :
"چرا همراه خود را در جزیره ترك می كنی؟"
مرد اول پاسخ داد:
"  نعمتها تنها برای خودم است چون كه من تنها كسی بودم كه برای آنها دعا و طلب كردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ كدام نیست "
آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :
"تو اشتباه می كنی او تنها كسی بود كه من دعاهایش را مستجاب كردم وگرنه تو هیچكدام از نعمتهای مرا دریافت نمی كردی"
مرد پرسید:
" به من بگو كه او چه دعایی كرده كه من باید بدهكارش باشم؟ "
"او دعا كرد كه همه دعاهای تو مستجاب شود"



نوشته شده توسط mohamadi در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


امام زین العابدین و مرد دلقك

 مدینه مرد دلقكى بود كه با رفتار خود مردم را مى خندانید، ولى خودش ‍ مى گفت :
من تاكنون نتوانسته ام این مرد ((على بن حسین )) را بخندانم .
روزى امام به همراه دو غلامش رد مى شد، عباى آن حضرت را از دوش ‍ مباركش برداشت و فرار كرد! امام به رفتار زشت او اهمیت نداد. غلامان عبا را از آن مرد گرفته و بر دوش حضرت انداختند.
امام پرسید:
این شخص كیست ؟
گفتند:
دلقكى است كه مردم را با كارهایش مى خنداند.
حضرت فرمود:
به او بگویید: ((ان لله یوما یخسر فیه المبطلون )) خدا را روزى است كه در آن روز بیهوده گران به زیان خود پى مى برند.



نوشته شده توسط mohamadi در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت


وصیت لقمان

لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود:
فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت :
- معناى كلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من نشان دهى .
لقمان از خواست با هم بیرون بروند بدین منظور از منزل همراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پیاده دنبالش به راه افتاد در مسیر با عده اى برخورد نمودند. بین خود گفتند: این مرد كم عاطفه را ببین كه خود سوار شده و بچه خویش را پیاده از پى خود مى برد. چه روش زشتى است ! لقمان به فرزند گفت :
- سخن اینان را شنیدى . سوار بودن من و پیاده بودن تو را بد دانستند؟


نوشته شده توسط mohamadi در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


ازدواج در ايران باستان

از مراسم ازدواج اصيل ايروني براي ما فقط باورهاي غطلي باقي مونده و مراسم خواستگاري، نامزدي ، عقد، عروسي، پاگشا ، آينه و شمعدان تنها جنبه تشريفات داره. در حاليكه تو آئين كهن ايراني هر كدوم روش و هدف خاص خودش رو داشته ...

در ايران باستان و بنا بر قوانين دوره ي ساساني، دختران خود همسر خويش را انتحاب مي کردند. هنگامي که بهرام گور،پادشاه معروف ساساني از دختران يک مرد روستايي ساده درخواست ازدواج مي کند؛ روستايي، پاسخ را به دختران خود وا مي گذارد.. در شاهنامه زنان دلاور و خردمندي چون کتايون و تهمينه، همسر خويش را انتخاب کرده و براي يافتن همسر خود همه ي مرزهاي سياسي و طبقاتي را زير پا مي گذارند.

زرتشت نيز در اوستا براي ازدواج و تشکيل خانواده منزلت والايي ديده است. در يسنا آمده است: عروس و داماد! اين کلمات را به شما مي گويم: زندگي سرشار از شادي داشته باشيد و به حقوق يکديگر احترام بگذاريد. بي گمان زندگي شيريني خواهيد داشت. زرتشتيان که تعداد آنها در دنيا بيش از 300 هزار نفر و در ايران 30 هزار نفر مي باشد پس از گذشت قرن ها مراسم مربوط به ازدواج خود را نگه داشته و بنا بر باورهاي ديرين خود رفتار مي کنند. به اين مراسم نگاه کنيم که چه اندازه زيبا هستند. بياييم اين آداب انساني و والا را پاس داريم.

 

 

خواستگاري

خواستگاري زرتشتيان به اين روش است که مادر و خواهر پسر در صورت تمايل خانواده دختر با چند نفر از بستگان نزديک براي خواستگاري دختر مي روند. در بيشتر مواقع خانواده پسر نامه‌اي که در باره ي خواستگاري از سوي پسر به پدر دختر نوشته شده همراه خود مي برند. اين نامه را بيشتر براي شگون روي کاغذ سبز رنگ و در پاکتي سبز مي گذارند و با يک دستمال سبز و يک کله قند همراه با مقداري سنجد و آويشن به منزل دختر مي برند. جواب نامه چند روزپس از آن از سوي خانواده دختر با همان روش به سراي پسر برده مي شود. در اين نامه پدر دختر، موافقت خود را بيان مي دارد و به دنبال آن نامزدي آغاز مي شود.

 

نامزدي

در روز نامزدي پسر همراه خانواده خود به خانه دختر مي رود و همراه با بردن انگشتر نامزدي هدايايي (از قبيل کيف، کفش، پارچه ،‌سکه طلا) به دختر مي دهد.دادن اين هدايا همراه با مراسم ويژه اي است. در جلوي همه اين هدايا دو لاله که در داخل هر کدام يک شمع روشن قرار دارد همراه آيينه،‌گلاب‌پاش، يک کله قند و نقل با خود مي برند و پس از پيش کش کردن اين هدايا از سوي پسر به دختر، آنان انگشتر نامزدي را در دست همديگر مي کنند. چند روزپس از نامزدي،‌خويشان دختر نيز با دو لاله روشن ونقل و کله قند سبز پوش،‌گل، پارچه و هداياي ديگر به خانه پسر مي روند و آنها را به خانواده پسر هديه مي کنند. در اين ديدار، دختر همراه پدر و مادر وخويشان خود نمي رود زيرا اين کار را گونه اي سبکي ازسوي دختر مي دانند. پسر مي تواند بعد از انجام مراسم نامزدي به خانه دختر رفت و آمد کند .پس از مدتي،‌که به آمادگي دو خانواده بستگي دارد، روز عروسي را که بايد روزي نيک و مبارک باشد برمي گزينند.

 

عروسي

چند روز پيش از عروسي، عروس و داماد و خويشان بسيار نزديک به خريد وسايل عروسي مي روند. از سوي داماد لباس عروسي (کيف و کفش،‌چند قواره پارچه،‌طلا و لوازم آرايش…) و از سوي دختر لباس دامادي و هداياي ديگر ( کفش، پيراهن …) خريداري مي شود. دو سه روز پيش از عروسي از سوي خويشان عروس جهيزيه را به خانه‌اي که بايد عروس و داماد با هم در آن زندگي کنند مي برند و خانه را خود تزيين و آماده مي کنند. هم چنين در اين روز همراه با بر پا کردن جشن کوچکي، با نخي که از سوي خانواده دختر فرستاده شده رختخواب عروسي به ياري خانواده پسر دوخته مي شود. گرد همايي براي مراسم عروسي را انجمن گويند.در يزد مراسم زيباي حنابندان نيز رواج دارد و دست و پاي دختر و پسر را با نقش هاي زيبا مي آرايند.عقد و عروسي زرتشتيان در يک روز انجام مي گيرد. روز عروسي،‌عروس و داماد وخويشان نزديک پيش از شامگاه براي انجام مراسم عقد در نيايشگاه حاضر مي شوند. دراين مراسم در پيشاپيش عروس و داماد،‌کتاب اوستا، دو لاله ي روشن،‌آيينه،‌نقل سفيد، انار و تخم مرغ به وسيله اقوام نزديک به معبد برده مي شود. عروس و داماد در جاي ويژه اي که در جلوي سفره عقد است مي‌نشينند.

 

سفره ي پيمان (گواه) يا عقد

سفره ي عقد يا گواه بر روي زمين گسترده مي شود. اين سفره از ترمه يا مخمل و ابريشم است و از سوي مادر عروس نسل به نسل نگه داري شده است . سفره بايد رو به خاور يا برآمدن خورشيد گسترده شود و بر روي آن اين چيزها ديده مي شود:گل سرخ. سيني از هفت سبزه. دو کله قند. کاسه ي عسل. سکه ي طلا. شاخ يا کاسه نبات. منقل براي اسفند. برنج. سبزي خشک. نمک. رازيانه. چاي. کندر. خشخاش. انار. سيب. ناني محلي که بر آن مبارک باد نوشته اند.

 

اوستا. آينه ي بخت. لاله( شمعدان)

عروس و داماد روبروي هم مي نشينند. بر فراز سرشان توري از حرير سپيد نگه مي دارند و دو کله قند را به هم مي سايند تا مراسم بله برون يا بله گفتن عروس به پايان رسد و مي خوانند:

مسابم و مسابم!...........چي چي مسابي؟
مهر و محبت مسابم!.......براي کي مسابي؟
براي عروس و دوماد!

داماد لباس سفيد چين دار و عروس ساري چين دار سفيد مي پوشد. بر گردن آن ها گلوبندي از گل آويزان مي کنند و بر پيشاني آن ها خالي سرخ رنگ مي گذارند. نخست عروس بر تخت مي نشيند و سپس داماد را دوستان وخويشان به نزد او مي آورند و به هنگام عروسي در دهان يکديگر با انگشت عسل مي گذارند.بنا بر دينکرد به هنگام عروسي و براي آگاهي همگان طبل و شيپور مي نوازند. اين مراسم را شاه جان گويند. روبروي عروس و داماد موبد و کنارشان خانواده‌هاي نزديک مي‌نشينند. آنگاه مراسم عقد در حضور دو شاهد که يکي از خانواده دختر و ديگري از خانواده پسر مي باشد انجام مي گيرد. سپس موبد شروع به خواندن بخش هايي از اوستا نموده و اندرز زناشويي مي دهد. بعد از طرفين مي‌پرسد که آيا به ازدواج با هم خوشنود هستند يا نه.

س از شنيدن جواب بله از هردو، نوشتن ازدواج در دفتر رسمي رزتشتيان انجام ميگيرد و عروس و داماد وشاهدان آنرا گواهي ميکنند . پس از پايان مراسم عقد،‌تخم مرغي که در سر سفره عقد بوده به وسيله (موبد) به پشت بام پرتاب مي شود. با اينکار موبد حقوقي را که پدر نسبت به دختر خود داشته با قيچي بريده به اين تخم مرغ مصالحه کرده از خانه بيرون مي اندازد باين هدف که پدر ديگر حقي به دختر ندارد.

سپس ده موبد در حالي که گلاب و آيينه در دست دارد جلو مهمانان آمده همراه با نگاه داشتن آيينه روبروي آنان به آن ها گلاب مي دهد و يک نفر ديگر که پشت سر ده موبد حرکت مي کند به مهمانان شيريني مي دهد. آنگاه ده‌موبد سيني بزرگ پر از لورک يا آجيل را برداشته به تقسيم آن بين مهمانان که بيشتر سهم خود را به خانه مي برند مي‌پردازد.پس از انجام مراسم عقد، موبد،‌عروس و داماد را در معبد دور آتش مقدس مي گرداند. آنگاه عروس و داماد به مجلس جشن عروسي مي روند و پس از پايان مراسم جشن، عروس و داماد به وسيله خويشان نزديک به خانه داماد برده مي شوند. در اين مجلس موسيقي زنده نواخته مي شود و مهمانان با ترانه هاي بومي به رقص و پايکوبي مي پردازند. انار و هندوانه و شيريني مي خورند. غذا بيشتر گوسفند بريان کرده، مرصع پلو و شيرين پلو مي باشد. مراسم بين سه تا هفت روز به درازا مي کشد. گاه نيز با آوردن مطرب ها به اجراي گونه اي نمايش هاي رو حوضي مي پردازند. حوض ميان خانه پر از سيب و انار و هندوانه است و بر تختي روي حوض، مردمان به تماشاي نمايش کمدي و شادي مي پردازند. در چند عروسي ديدم که زني با بستن چند قاشق به انگشتان پاي خود، که بر هرکدام صورتي را نقاشي کرده بودند، بر پشت نيم پرده اي خوابيده و نمايش شاد عروسکي را اجرا مي کرد.

در مراسمي ديگر دو شخصيت نمايش، يکي در نقش عروس و ديگري در نقش داماد براي هم مي خواندند:

آي دخترک ترگلک ورگلک خوش قد و بالا.........عقدت مي کنم، عقد مدارا
تو که عقدم مي کني، عقد مدارا............ ......منم عروس مي شم حجله مي شينم
تو که عروس مي شي حجله مي شيني.......منم دوماد مي شم، پهلوت مي شينم
بادا بادا مبارک بادا

 

پا انداز (پاگشا)

در يزد و کرمان زرتشتيان عروس را با آداب ويژه اي به خانه داماد مي برند. بدين ترتيب که سمت راست عروس، خواهر داماد و سمت چپ او خواهر عروس (يا يکي از زنان خانواده ي عروس) قرار گر?ته زنان فاميل در حالي که صف چهار يا پنج نفري تشکيل داده‌اند پشت سر عروس به سوي خانه داماد حرکت مي کنند. چون به کوچه اي باريک ( کوچه ي آشتي کنان) مي رسند، مي ايستند و مي خوانند:

اين کوچه تنگه؟ بله......عروس قشنگه؟ بله
دست به زلفاش نزنيد....مرواريد بنده. بله
بادا بادا مبارک بادا.......اي يار مبارک بادا

همراهان عروس از جلوي منزل هر زرتشتي عبور کنند، در برابرش، آتش افروخته بر روي آن اسفند و کندر دود مي کنند. زنان شاباش مي کشند . بدين گونه که سر در گوش و دوش يکديگر نهاده و فرياد شادمانه بر مي آورند. در جلو در خانه، جلوي پاي عروس و داماد آتش مي افروزند. خانواده داماد براي ورود عروس پاگشا يا پانداز مي دهند که بيشتر پول و طلاست. در خانه به مهمان ها شربتي به نام (شربت در حجله ) مي دهند. در هنگام ورود عروس و داماد به حجله مادر شوهر هديه‌اي( گوشواره، انگشتر، دستبند و سينه ريز) به عروس مي دهد. پس از ورود عروس و داماد به حجله،‌در حضور عده اي‌ از زنان خانواده نزديک آنها،‌عروس و داماد به پاشويي يکديگر مي پردازند. ابتدا سيني را در زير پاي عروس و داماد قرار ميدهند. عروس و داماد از ظرفي ،مقداري سبزي که به آن (مرو) و (مور) يا مورد سبز مي گويند، و مقداري شير و آب که همه با هم مخلوط شده برداشته هر دو پاي عروس را با آن مي شويد و سپس عروس پاي داماد را مي شويد به اين نشان که مانند گياه مورد هميشه زندگي آنها سبز و خرم باشد و مانند آن شير همواره از گناهان پاک گردند و مانند آن ريشه( مورد) زندگيشان دراز و پردوام باشد.

در اين هنگام مهمانان عروس و داماد را تنها مي گذارند. عروس و داماد اناري شيرين را که در روي سفره گواه بوده در اتاق حجله با هم مي خورند تا به اندازه دانه‌هاي آن داراي اولاد گردند. بامداد روزديگر رختخواب عروس و داماد بوسيله خواهر شوهر (يا خواهر زن) بزرگتر جمع مي شود. رسم است که داماد سکه‌اي براي خواهر خويش در رختخواب مي گذارد و خواهر شوهر موقع جمع کردن رختخواب، آنرا برمي دارد. بامداد همان روز نيز از طرف خانواده عروس مقداري ماست (بعنوان روسفيدي ) همراه شيريني و پشمک (براي شيرين کامي ) براي خانواده‌هاي نزديک عروس و داماد فرستاده‌مي شود.

 

پا تختي

داماد عصر همانروز ( که روز پاتختي است) قبل از آمدن مهمانان به وسيله چندتن از مردان فاميل همراه موبد با دو لاله روشن و مقداري شير که با برگ گل و آب مخلوط ميباشد برسر آب روان ميرود و پس از خواندن پاره هايي از اوستا به وسيله ي موبد،‌آنرا در آب روان مي ريزد تا بدين ترتيب هر گونه آلودگي قبل از زناشويي او شسته شود و مانند آب و شير و گل پاک باشد. دربازگشت، داماد براي دست‌بوسي وسپاس از رنج هايي که پدر براي دختر خود کشيده است به خانه پدرزن مي رود و با بوسيدن دست مادر و پدر زن خود از تلاش آن ها در تربيت دخترشان که حالا زن اوست سپاسگزاري مي نمايد. پدر زن هديه‌اي به داماد مي دهد. سپس داماد به خانه خود باز مي گردد. در بازگشت داماد، در پاگرد خانه، عروس کاسه‌اي از نقل و شيريني به نشان پذيرايي از داماد به سر او مي ريزد. دراين هنگام خويشان و دوستان هدايايي را که آماده کرده‌اند به عروس و داماد مي دهند. آنگاه داماد به نشان شيربها، اناري را که به آن 33 يا ??? سکه زده شده همراه يک جفت کفش به مادر زن هديه مي کند و يک جفت کفش نيز به خواهر زن مي دهد. روز سوم عروسي روز آش رشته است. رشته اين آش بايد به دست عروس بريده شود و به دست داماد به ديگ ريخته شود. اين آش را نيز همراه با برگزاري جشن کوچکي بين دوستان و خويشان بخش مي کنند.

 

زيارت و مهماني

رسم است که عروس و داماد پيش از رفتن به جاي ديگر همراه خويشان خود به زيارتگاه و مکان مقدسي و در يزد به پير سبز و چکچک و پير بانو مي روند. پس از زيارت، در يک روز خوب هفته، مادر شوهر و پدر شوهر، عروس و پسرشان را به خانه خود مهمان مي کنند و هنگام ورود آن ها هدايايي به نشان پاگشا به آن ها مي دهند. همين کار را مادر زن و پدرزن نسبت به داماد و دختر خود انجام داده و هدايايي به نشان پاگشا به آنها مي دهند. پس از آن خويشان نزديک عروس و داماد را به خانه‌هايشان مهمان مي کنند. گاهي اين مهماني ها به درازا مي کشد، زيرا عروس و داماد هر هفته در خانه يکي از خويشان مهمان مي شوند. اين مهماني ها نيزهمراه با تشريفات ويژه اي است. هنگام ورود عروس و داماد يک شاخه گل و گياه سبزي يا يک دانه انار (يا سيب و يا نارنج) به آن ها داده مقداري (آويشن) که با شيريني و سنجد و بادام و غيره مخلوط است بر سر آنها مي ريزند و چندين مرتبه با صداي بلند که همراه با خوش حالي است نسبت به عروس و داماد شادباش مي گويند. زدن دف و خواندن ترانه هاي شادمانه و خوردن انار و هندوانه و شيريني نيز در تمام اين مراسم رايج است.

 


نوشته شده توسط mohamadi در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


مغز ايراني و مقر آمريكايي !

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند..... يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا !!


نوشته شده توسط mohamadi در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 18:59 موضوع | لینک ثابت


آزمايش محبت دامادان توسط مادر زن

 

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.

يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»


زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»
 

نوبت به داماد آخرى رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.


فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و ي کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود:

"متشكرم از طرف پدر زنت"

 


نوشته شده توسط mohamadi در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن،

هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم...

 

1-او با سر بزرگ متولد شد

وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.

2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود

مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.

3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود

انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.

4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد

درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.
در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.

5 علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت-انيشتن

انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟

6-او فقط يكبار رانندگي كرد

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

7-الهام گر او يك قطب نما بود

انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.

8-راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است


نوشته شده توسط mohamadi در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


» لعنت بر شیطان

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد. "


نوشته شده توسط mohamadi در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت


اعتماد به خدا

 

روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم می­زد و پروانه­ای را  لابه­لای بوته خاری گرفتار دید. او با دقت زیاد پروانه را رها کرد و پروانه پرواز کرد و سپس بازگشت و تبدیل به یک پری زیبا شد و به دختر گفت: به خاطر مهربانیت هر آرزویی که داشته باشی برآورده خواهد کرد. دخترک لحظاتی فکر کرد و گفت: من می­خواهم شاد باشم. پری سرش را جلو­آورد و در گوش دختر چیزی گفت و بعد ناپدید شد.

موقعی که دختر بزرگ شد، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود نداشت. هرگاه کسی از او درباره راز شادی­اش سؤال می­پرسید لبخند می­زد و می­گفت: من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش کردم.

موقعی که پیر شد، همسایه­ها می­ترسیدند او بمیرد و با مرگش رازشگفت انگیز شادی نیز با او دفن شود. آنها به او التماس می­کردند : تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟

به نظر شما پری به دختر چی چیز گفته بود؟

پیرزن دوست داشتنی، فقط لبخند زد و گفت: او به من گفت اصلاً مهم نیست آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نشر برسند، آنها هر که باشند به من نیاز دارند!

واقعیت وجود انسان چیزی فراتر از تصورات ذهن بشریست. زمانی که خداوند انسان را خلق می­کرد، به فکر تفریح و یا سرگرمی خود نبود. بلکه انسان را برای هدف بسیار بالایی خلق کرد. ما با کم شمردن خود علاوه بر اینکه خود را در غم و غصه فرو می­بریم، بلکه حتی به خداوندی که انسان را آفرید و او را بالاترین مخلوق خود نامگذاری کرد بی­احترامی می­کنیم. فقط کافیه تا ما هم به حرف پری گوش کنیم:

مهم نیست که چه کسی هستی، کجا هستی، ثروت داری، از نظر دیگران مهمی، مهم نیست اطرافیان شما چه کسانی باشند، دکتر، مهندس، فقیر و یا غنی فقط یک چیز مهم است :

دیگران هر که باشند به من نیاز دارند.

 

فقط اینگونه با ایمان داشتن به اینکه خداوند ما رابرای هدفی معین و بزرگ آفریده شاید بتوانیم قدر نعمت بزرگ الهی (زندگی) را بدانیم. و این تنها راه رسیدن به آن هدف بزرگ است


نوشته شده توسط mohamadi در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت